09151401409

روز اول

ساعات قبل از تحویل سال گشتی در شهر  زدیم  از قبل دنبال خرید یه تبدیل ۱۲ ولت به ۲۲۰ بودم تحقیقاتی که کرده بودم ظاهرا بهترین نوع آن کارخانه تولیدی است در ونک نزدیک شهرضا در شهر دنبالش گشتم یه مغازه الکتریکی ۳۰۰ وات داشت ۸۰ تومن گرون میداد، دنبال خرید ماهی شب  عید بودیم که مغازه الکتریکی دیگری کنار ماهی فروشی بود ۸۰۰ وات را داشت ۹۰ تومن میگفت فروش نوروز داره میده سریعا درخواست کردم برام بیاره  که گفت ۱  ساعت دیگه میرسه پسرعمه ام (باجناق) هم ۴ تا ماهی خرید و رفتیم خانه آماده شدیم برای تحویل سال نو ...

روز دوم

 روز دوم صبح زود راه افتادم سمت بندر عباس، قرار بود وسط راه بنزین بزنم اما هر چی رفتم پمپ بنزین نبود که نبود دیگه ناامید، بنزین هم رو به اتمام  که ناگهان چشمم به تابلوی کنار ماشین پلیس خورد زده بود بنزین نوروزی

رفتم سوال کردم گفتم بنزینم داره تموم میشه پمپ بنزینم پیدا نکردم گفت یه دقیقه صبر کن، رفت یه 10  لیتری بنزین آورد خودشم ریخت توی باک، خدا خیرش بده ما هم خوشحال کلی حال کردیم لیتری 700 حساب کرد(قیمت بنزین آزاد) ما هم با جون و دل تقدیم کردیم و دوباره زدیم به جاده....

در مسیر کنار جاده یه قسمت هایی درست کرده بودن و سیاه چادر زده بودن و آش و ومحصولات عشایری را میفروختن ما هم نیش ترمزی زدیم و جاتون خالی یه آش زدیم به بدن حال اومد واقعا خوشمزه بود علی ناقلا و معصومه بلا هم از دیدن اسب های تزئین شده عشایر ذوق زده شده بودند....

از شهرهای قادر آباد - هرات - شهربابک  - سیرجان - حاجی آباد عبور کردیم تا نزدیکای غروب به بندرعباس رسیدیم  نزدیکای بندر عباس حال و هوای جاده عوض میشه و درختان نخل و رودخانه مسیر را زیبا میکند(جاده قادر آباد تا هرات جاده زیاد جالبی نبود و آسفالت خرابی داشت).

وارد بندر عباس با حال و هوای نوروزی میشویم و از چادرهایی که در ورودی بندرعباس بود کتابچه ها و عکسهایی از معرفی بندر عباس میگیریم اول باید یه جایی اسکان میکردیم از قبل پارک ملت را در گوشی موبایل علامت زده بودم پس با جی‌پی‌اس به سمت پارک ملت رفتیم ورودی پارک برای اقامت شبانه 7000 تومان بود که پرداخت کردیم و داخل پارک مکانی را پیدا کردیم و چادر را به پا کردیم بعد از نماز و استراحت کوتاهی به سمت بازار بندر عباس رفتیم که خوش به حال نازگل خانم شدبعضی از پیراهن ها ارزان بود که نازگل یه دونه برای خودش خرید برای شام هم جاتون خالی یه مرغ بریان با مخلفاتش گرفتیم و در پارک زدیم به بدن

بعد از خوردن شام گشتی شبانه کنار ساحل زدیم که در قسمتی از پارک مراسم جشن نوروز به پا بود همراه با چایی صلواتی در همان جا ثبت نام داشتن برای راهیان نور در دریا باکشتی که رایگان بود و هر روز صبح انجام میشد با نازگل خانم صحبت کردم ولی قبول نکرد گفت میترسم که بعدا تونستم  راضیش کنم ولی دیگه ظرفیت تکمیل شده بود. انشاء الله برای سال های دیگه، بچه ها را به پارک بازی ساحلی بردیم و اونها هم خستگیشون رو در پارک بازی رفع کردند

شب را در پارک ملت گذروندیم ولی مگه میزاشتن بخوابیم با اون آهنگهای بندری، که آخرش پلیس اومد

و تونستیم اندکی چشم ببندیم و در هوای عالی بندر شب را به صبح برسانیم....

روز سوم

صبح زود راه افتادیم سمت جاده مکران (جاده ساحلی بندر عباس تا چابهار) تقریبا ۷۰۰ کیلومتر بود، بعد از گذر از میناب یک بازارچه مرزی را در گوشی ذخیره کرده بودم که یه سری بزنم حدود ۲۰ کیلومتر از جاده اصلی منحرف شدم سمت دریا که وقتی به مکان مورد نظر رسیدیم بازرچه تازه در حال ساخت بود ولی ارزش این مسیر انحرافی را داشت چون مسیر بسیار زیبایی بود که از بین باغات و روستاهای محلی میگذشت.

مسیر را ادامه دادیم تا بندر سیریک رسیدم ابتدا به بازار بزرگ سیریک رفتیم که آنجا هم تازه راه افتاده بود و اکثر مغازه ها خالی بودند.

وارد سیریک شدیم و از فروشگاه بزرگ ماهی آنجا ماهی حلوای تازه صید شده از صیاد جوان فروشگاه خریدم که طرز پختش هم به من فرمودند و تاکید داشت که حتما زیاد سرخش کنی چون هوا گرمه و شما هم عادت ندارید ممکنه مریض بشوید  آدم خونگرمی بود میگفت تا حالا قم نیومده، خدا خیرش بده، ماه هم یه ۲هزار تومانی بهش عیدی دادیم اینجا جاش بود یه سوهان قم بهش میدادم اما حیف که به کل سوهان از یادم رفته بود آخه ۵ بسته سوهان گرفته بودم داخل ماشین بود برای همین مواقع

بعد از خرید ماهی رفتیم سمت ساحل باد خنکی میوزید ولی آفتاب گرمی بود رفتیم کنار ساحل که علی کوچولو و معصومه خانم هنوز پارک نکرده رفتن داخل آب و شروع به آب بازی کردن من و گلناز خانم هم وسایل نهار را آماده کردیم و برنج را دم کرده و ماهی را آبلیمو و ... زدیم آمادش کردیم برای سرخ شدن که من هم رفتم قاطی بچه ها برای آب بازی، یک لنج به گل نشسته هم اونجا بود که رفتیم داخلش و یه دوری توش زدیم و حسابی آب بازی کردیم. از شانسی که آوردیم هوا ابری شد و دیگه آفتابی نبود که بدن را بسوزاند و واقعا هوای عالی شده بود

ساحل سیریک و آب بازی معصومه گلی و علی کوچولو

نزدیکای ظهر نازگل خانم صدا کرد ناهار آماده هست که حمله کردیم سمت ماهی حلوا جنوب و برنج طارم شمال  کنار ساحل خلیج همیشه فارس به به جاتون خالی هنوز مزه اون ماهی زیر زبونم واقعا عالی سرخ شده بود دست نازگل خانمم درد نکنه.

بعد از صرف ناهار و دوباره آب بازی و استراحت راه افتادیم سمت بندر جاسک باید تا شب به آنجا میرسیدیم البته وقت زیاد داشتیم.

در بین راه خوردیم به بازار میشی که نیش ترمزی زدیم و نازگل یکسری قیمت سرویس قابلمه و پتو و ... گرفت که چنگی به دل نمیزد  در همان جا روبروی بازار میشی کارخانه یخ بود، رفتم داخل کارخانه و کلی یخ گرفتم و ریختم داخل کلمن و زدیم به جاده مکران سمت جاسک.

بعد از ظهر بود که رسیدیم به جاسک از آنجایی که قرار بود شب را در آنجا بسر کنیم دنبال آموزش و پرورش برای گرفتن مکانی در مدرسه بودم با پرس و جو به مرکز اسکان رسیدیم و با مبلغ 20 هزار تومان تونستیم یک کلاس با کولر گازی نزدیک ساحل جور کنیم که وسایل را در اتاق گذاشتیم و رفتیم داخل بازار شهر و دوری توی شهر و ساحل اون زدیم ساحل صخره ای زیبایی داشت که منحصر به فرد بود تا غروب اونجا بودیم پلیس هم مرتب در آنجا گشت میزد و وقتی هوا تاریک شد لوازم و وسایل شام را تهیه کردیم و به محل اسکان بازگشتیم  بعد از تهیه و صرف شام همگی راهی حمام و استحمام شدیم که خیلی فاز داد واقعا خستگی راه از تنمان در شد و شب را زیر کولر گازی به صبح رساندیم

روز چهارم

 صبح زود آبجوش را آماده کرده داخل فلاکس راه افتادیم سمت چابهار در بین راه افتادیم به تور یه پلیس بد قلق که آخرش یه ۱۰ هزار تومنی جریمه شدیم سر هیچی البته مشخص بود که زیرمیزی میخواد ولی منم که اهل این چیزا نبودم گفتم جریمه رو میدم ولی پول به این نمیدم.

ادامه مسیر دادیم و از باغات موز نیز گذر کردیم که کنار جاده هم یکسری افراد موز میفروختند و نزدیک به برخی روستاها بچه هایی بودند که بطری آب در دست داشتند و طلب آب میکردند که به این بهانه بتونند ماشین را نگه داشته و عیدی از مسافران بگیرند. ما هیچ کجا توقف نکردیم البته یه قسمتی بودکه رودخانه از جاده رد میشد و مجبور بودی سرعت را خیلی کم کنی که ردبشی اونجا دو تا بچه زرنگ بودند تا ما سرعت را کم کردیم دویدند جلو و عیدی میخواستند که من هم نفری ۲ هزار تومان بهشون دادم و اونها هم خیلی خوشحال برگشتند به امید روزی که دگر هیچ فقیری در کره خاکی نباشد.

کوه های مریخی (مینیاتوری) هم در مسیر ما بودند که بسیار زیبا و منحصر به فرد بودند و تا دلتان بخواهد شتر در جاده بود که اگر یک لحضه حواست نباشه ممکنه بری تو شکم یکیشون به خاطر همین شب در این جاده خطر زیادی دارد البته بعضی از این شترها برای افراد قاجاقجی هستند که به شتر معتاد معروف هستند (شترهایی که قاچاقچیان آنها را معتاد میکنندو و بار قاچاق به آنها میبندند و و قتی شتر به مقصد تعیین شده رسید در مقصد مقداری مواد به آن میدهند)

کوه های مریخی در جاده مکران

ساعت تقریبا ۹ بود که تابلوی گل افشان رو دیدم (چشمه ای که گل از آن بیرون میزند وبه تپه ای تبدیل شده است) دورزدیم رفتیم سمت گل افشان زیاد از جاده اصلی دور نیست تقریبا-----------کیلومتر که بری میرسی به اونجا ورودی هر ماشین ۲۰۰۰ تومان بود که آلاچیق و مغازه کوچکی و دستشویی هم داشت یک پسر بچه بلوچ که راهنمای مسیر هم بود سوار ماشین ماشد و رفتیم سمت تپه گل افشان پایین تپه ماشین را پارک کرده و پیاده رفتیم بالای تپه حدودا ۵ دقیقه پیاده روی داشت بالای تپه گلَ، قلپ قلپ میزد بیرون و صدای جالبی تولید میکرد و بویی شبیه به (داروی حمام) داشت راهنما میگفت برای امراض پوستی از اطراف میایند و در این گل میخوابند یک تپه کوچکی کنار  تپه اصلی بود که راهنما میگفت زمانی که زلزله بم آمد این تپه گل از دهانه به بیرون پرتاب شد

البته روایات یگری هم بود نظیر اینکه عصایی داخل دهانه گل شد و از دریا سردرآورد. مقداری از گل آنجا را داخل پلاستیک ریخته و جهت یادگاری برداشتیم که تا الان که دارم سفرنامه مینویسم داخل پلاستیک هنوز تازه هست

گل افشان بندر تنگ چابهار

در کنار تپه گدایان زیادی بودند که با توجه به وجود نعمتهای بسیار منطقه جای تاسف دارد راهنما پیشنهاد کرد که کمکی به آنها نکنم علت راپرسیدم گفت ما به اینها پیشنهاد میدهیم که راهنما بشوند ولی خودشان نمیخواهند

من هم پیشنهاد دادم که شما به جای گدایی میتوانید از گلهای خود همینجا ماکتی از این تپه به صورت زیبایی درست کنید و به مسافرانی که جهت بازدید می آیند بفروشید مطمئنا جهت یادگاری میخرند.

بعد از بازدید از آنجا رفتیم داخل آلاچیق و صبحانه را همانجا خوردیم و سپس راه افتادیم سمت چابهار که دیگه نهایت یک ساعت و نیم راه بود تا منطقه آزاد چابهار

ساعت تقریبا ۱۱ بود که به ساحل زیبای تیس و خلیج چابهار رسیدیم  خلیجی زیبا و دیدنی که تا چندین متر هم جلو میرفتی آب تا نیم تنه بود در آنجا من و علی و معصومه گلی سوار بر شتر شده و نازگل خانم هم فیلمبرداری میکرد که با شتر دوری در خلیج زدیم قیمت هم نفری هزار تومان بود بعد از شتر سواری شروع به جمع آوری صدف کردیم.

شتر سواری در ساحل زیبای تیس

 بعد از استراحتی کوتاه رفتیم منطقه آزاد و بازارهای رنگارنگ و پاساژ های بزرگ و چند طبقه که همگی عشق نازگل خانم و همه خانمهای ایران زمین هست

ورودی منطقه آزاد چابهار

سایه درختی پیدا کرده و ماشین را کنار خیابان پارک کردیم و رفتیم سراغ اولین پاساژ که پاساژی بود به نام ابریشم

پاساژ های بزرگ چابهار به نام های تیس، فردوس، صدف، پردیس و .. بود که همه نوع جنسی در پاساژ ها بود و این طور نبود که مثلا لوازم خانگی فقط در یک پاساژ باشد فقط طبقه دوم پاساژ فردوس مخصوص پارچه بود.

در داخل پاساژ تیس ساندویچی بود که واقعا قیمت های خوبی و ساندویچ های عالی داشت فقط میدونم که صاحبش بلوچ نبود احتمالا مشهدی بود نهار را همانجا خوردیم و رفتیم سمت ماشین و داخل یک پارک استراحت کردیم تا ساعت پنج بعد از ظهر که دوباره پاساژ ها باز شوند

پاساژ های منطقه آزاد چابهار

ساعت کار پاساژ ها صبح تا ۲ بعد از ظهر و ۵ تا ۱۱ شب بود

و ساعت پنج  ریختیم توی پاساژ ها تا آخر شب که ماحصل این بازارگردی خرید های زیربود

سرویس قابلمه چدن، زود پز، خورده ریزهایی از بازار جینی ها، عروسک باربی برای معصومه گلی و خمیربازی برای علی کوچولو و سرویس سینی .و ...

البته یه یک ساعتی هم نازگل خانم گم شده بود که حسابی رفت رو اعصاب و آخرش با کلی آدرس دادن و شارژ خالی کردن موبایل تونستم بالاخره پیداش کنم

بعد از کلی پیاده روی از این پاساژ به اون پاساژ و خرید رفتیم که یه جایی پیدا کنیم برای خواب در قسمتی چادرهایی بر پا کرده بودند( از همان چادرهایی که به زلزله زده ها میدهند) که روی هر کدام یک شماره داشت و در ورودی آن فردی نشسته بود و هر چادری را شبی 10 هزار تومان میدادند ما هم یک چادر گرفتیم و ماشین را هم تا پای چادر بردیم و وسایل شام را آماده کردیم بعد ار خوردن شام از خستگی دیگه نفهمیدیم کی خوابمان برد جای امنی بود پلیس تا صبح در آنجا نگهبانی میداد

روز پنجم

باز هم صبح زود (در مسافرت همیشه باید از صبح زود کارهایتان را شروع کنید تا ضرر نکنید) وسایل را داخل ماشین گذاشتیم و راه افتادیم سمت  زاهدان در راه باید بنزین میزدم رفتم پمپ بنزین با کارت ماشین داشتم بنزین میزدم که سر 10 لیتر قطع کرد دوباره کارت را گذاشتم که دیگه بنزین نمیزد رفتم از جایگاه سوال کردم گفت در سیستان و بلوچستان با هر کارتی فقط یک بار در روز میتونی بنزین بزنی گفتم پس آزاد بده که گفت آزاد اصلا اینجا نداره گفته حالا چکار کنم گفت برو تو جاده افراد زیادی هستند که بنزین میفروشن  من هم 2 تا کارت موتور دیگه داشتم که با همانها یکی 10 لیتر زدم و راه افتادم توجاده، جایگاه دار راست میگفت با این همه امنیت افراد زیادی بودند که بنزین میفروختن من هم دیگه باکم پر بود و نیازی نداشتم نزدیکای ظهر بود که رسیدیم  خاش در جاده خاش به سمت زاهدان ورودی خاش در کنار جاده پادگان و مسجدی بود که چادر نوروزی زده بودند جهت معرفی خاش آنجا ایستادیم و نماز را خواندیم و ناهار را در چلوکبابی همان جا نوش جان کردیم واقعا کباب خوش خوراک و برنجش هم زیاد و خوب بود.

بعد از صرف ناهار رفتیم سمت زاهدان که بعد از ظهر بود به آنجا رسیدیم از دو تا سرباز درباره بازارهای زاهدان سوال کردم که بازار رسولی را به من معرفی کردند بازار بزرگی که یک خیابان بزرگ را در بر میگرفت از سر خیابان تا ته خیابان که معلوم نبود و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در این بازار پیدا میشد نازگل هم که هیجان زده شده بود میگفت زودتر پارک کن بریم دور بزنیم، ماشین را در کنار خیابان پارک کردم و رفتیم داخل بازار که یه 2ساعتی در بازار بودیم، پارچه های زیبا و ارزانی داشت کلا  پارجه اونجا خیلی ارزون بود نازگل هم یک مقدار پارچه خرید که بعدا پشیمون شده بود چرا بیشتر نگرفت.

تابلوی راهنمای بازار رسولی

بازار رسولی در چهار راه رسولی

در بازار هم افراد زیادی همینطور در گوش من صدا میکردند پاسور، ماهواره، سی دی و ... البته پلیس ها هم آنجا با اسلحه در رفت و آمد بودند و امنیت آنجا را برقرار میکردند خداوند اجرشان بدهد دستشون درد نکنه

بعد از بازار راه افتادیم سمت شیرخند روستای اجدادیمان در خراسان جنوبی  نرسیده به نهبندان روبروی پمپ بنزین مسجدی هست به نام مسجد حضرت ابوالفضل چون شب بود ورودی آن را پیدا نمیکردیم از تعدادی سرباز که کنار جاده بودند رفتم سوال کنم سربازها کاملا پوشیده بودند وقتی با ماشین نزدیکشان رفتم بندگان خدا یک لحضه ترسیدند و عقب عقب رفتند من هم سریع سوال کردم که یه وقت فکر نکنن ما تروریسم هستیم آنها هم مسیر را نشانم دادند و رفتیم سمت مسجد هوا خیلی سرد شده بود و تمان اتاقعای مهمانسرای مسجد هم پر بود نماز را خواندیم و آبجوش تنقلات گرفتیم و رفتیم در ماشین مستقر شدیم شام و چایی و تنقلات را زدیم به بدن، عقب ماشین را چون مانند تخت کرده بودم نازگل و معصومه گلی روی صندلی عقب و علی کوچولو هم در جای همیشگی خودش در بالا پشت شیشه عقب من هم جلو خوابیدم و هر از چند گاهی ماشین را روشن میکردم و از بخاری ماشین استفاده میکردیم و شب بیاد ماندنی را در نهبندان گذراندیم

روز ششم

طبق معمول صبح زود بعد از نماز راه افتادیم سمت روستا که هر چه به روستای شیرخند نزدیک میشدیم نازگل خانم و معصومه گلی خوشحال تر میشدند آخه اکثر فامیل اونجا جمع اند و آخه دید و بازدید نوروزی هم لذت خاصی دارد، نزدیک ظهر بود که رسیدیم به مقصد نهایی که روستای زیبای شیرخند بود و در آنجا به بقیه فامیل که از جاهای مختلف آمده بودند پیوستیم.

و در پایان از خداوند متعال سپاس گذارم به خاطر همه نعمتهایش

نظرات کاربران
ارسال نظر